عاشقانه
چقدر ( <-PostCategory-> )

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ 

اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... 

آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی 

و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است


+ نوشته شده در چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:,ساعت 16:3 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 16:3" > چقدر


امشبم ( <-PostCategory-> )

امشبم، آغوشت نیست، اما!


خیالت را به آغوش میکشم

عطر تنت را میبویم؛

نوازش صورتت را

با گونه هایم......

به هیچ نمیدهم.....

امشب اینگونه است!

فردا شب و شبهای دگر را چه کنم !!!؟

دلم می گیرد

وقتی ...

می نویسم فقط برای تو ...

ولی ...

همه می خوانند جز تو

میترسم.......!

میترسم.....

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ

ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ام،ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ

ﺳﺮﺍﻏﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ،ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﮕﻮﯾﻢ...............

میخواهد تنهایم بگذارد..........!

دلم مرگ میخواهد.........!


+ نوشته شده در چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:,ساعت 15:58 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 15:58" > امشبم


زخم دل ( <-PostCategory-> )

آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد

کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است

چندیست تــابـــلو زده ام

کارگران مشغول کارنـــد آهسته بــرانید

نـــه بـــرای دل شکسته ام

بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریـــد

 

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:,ساعت 15:56 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 15:56" > زخم دل


بهتر که رفتی ( <-PostCategory-> )

اینقدر من را از رفتنت نترسان

همه ی ما رفتنی هستیم

قرار نیست همیشه بمانیم

ماندن کنار هر کسی لیاقت میخواد نه بهانه

حالا بلند میگم

لیاقت ماندن نداشتی

بهتر که رفتی !!!

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:,ساعت 15:50 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 15:50" > بهتر که رفتی


هميشه در عجب بودم كه چرا در جاده عشق پابه پايم نمي آمدي
حتي زماني كه آهسته وپيوسته ميرفتم.

امروز فهميدم ريگي كه در كفشهايت بود تو را آزار مي داد..!!!


+ نوشته شده در چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:,ساعت 15:44 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 15:44" >


آدم هاتنها

که نباشند،می روند

تنهاکه می شوند،برمی گردند

وقتی که برگشتندتنهالایق یک جمله اند:"هرررررررری

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:,ساعت 15:31 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 15:31" >


داستان عاشقانه ( <-PostCategory-> )

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت



ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1392برچسب:,ساعت 19:40 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 19:40" > داستان عاشقانه


چگونه ( <-PostCategory-> )

آرزو دارم فراموشت کنم اما چگونه؟

 از نهیب سینه خاموشت کنم اما چکونه؟

 آروز دارم در آغوشت کشم من بی مهابا

 دست خود را حلقه بر دوشت کنم اما چگونه؟

 دست هایت را بگیرم پیش چشمانت بمیرم

 زلف خود را همچو تن پوشت کنم اما چگونه؟ 

سر به دامانت گذارم تا که جان در سینه دارم

 خواب نازی در کنج آغوشت کنم اما چگونه؟


+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1392برچسب:,ساعت 19:17 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 19:17" > چگونه


((نامه یک دختر به همسر ایندش!!)) ( <-PostCategory-> )

عزیزم!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید
تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من
می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه
با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!


اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این 
خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان
بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!


اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو 
بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و
هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!


اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده 
باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب
عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این 
است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمی.شود!


اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که 
سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که
روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را
پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!


اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر 
برایم عزیزی!
و بالاخره...!!

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من 
ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ
و ریای مادیات است!!!


+ نوشته شده در پنج شنبه 10 مرداد 1392برچسب:,ساعت 14:4 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 14:4" > ((نامه یک دختر به همسر ایندش!!))


فریاد.... ( <-PostCategory-> )

فریاد می کشم، از عمق سینه ام

از قلب مملو از، نفرین و کینه ام

فریاد بر سرٍ، این روزگار پست

در بین نعره ها، بغضم ولی شکست

فریاد می زنم، با چشمهای خیس

از ظلم این فلک، غارتگر حریص

دار و ندار من، شد غارت ای خدا

بر تو شکایت از، تقدیر بی حیا



ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنج شنبه 10 مرداد 1392برچسب:,ساعت 9:37 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 9:37" > فریاد....


صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 11 صفحه بعد