عاشقانه


+ نوشته شده در یک شنبه 30 تير 1392برچسب:,ساعت 23:1 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 23:1" >


دلم گرفته ( <-PostCategory-> )

كاش ميشد با شقايق حرف زد

كاش ميشد آسمان را لمس كرد

كاش ميشد مثل يك غنچه شكفت

كاش ميشد زندگي را گرم كرد

كاش ميشد تا بباري مثل ابر

كاش ميشد سبز باشي چون درخت

كاش ميشد واژه واژه شعر شد

كاش ميشد از قفس آزاد شد

كاش ميشد عشق را تقسيم كرد

كاش ميشد عشق را تفسير كرد

 


+ نوشته شده در یک شنبه 30 تير 1392برچسب:,ساعت 22:51 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 22:51" > دلم گرفته


عشق ( <-PostCategory-> )

هیــــــــــــــــــــچ
سست میشی
دوباره زل میزنی
چشات خیس میشه
خیس بغض میشه
حس میکنی دیگه ناامید شدی
دست و دلت به کاری نمیره
تو مغزت پر سوال میشه
بزرگترینش هم چراست!
چرا؟ چرا؟ چرا؟
باید بیخیال شی یا نشی؟
زمان لعنتی
آدم و سرد میکنه
بیخیال میکنه
دیگه از اون موقع بعدکه
زندگی و روال طبیعیش
.
.
.
ولی جرقه ها
خاطره ها
خودشون میان
یه خیابون
یه نگاه
یه عطر
یه سایه...
کافیه که جرقه رو بزنه
داغ میشی
با هر کدومش دوس داری عذاب بدی خودتو
یه عذاب شیرین
دست خودت نیست...
.
.
.
به این میگن عشـــــق؟


+ نوشته شده در جمعه 28 تير 1392برچسب:,ساعت 14:58 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 14:58" > عشق


دوست دارم ( <-PostCategory-> )

یک کلام ، اولین و آخرین احساس قلبم نسبت به تو … دوستت دارم!

تو نیز گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ، دیروز گذشت و آخرش امروز است!

این من هستم که وفادار خواهم ماند ، این تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند!

این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم

این من بودم که سهم دیدارم با تو عشق بود ، این تو بودی که میگفتی از آغاز هم قصه من و تو دروغ بود!

تو هر چه دوست داری بگو، اما من هنوز بر سر حرفم هستم ، دوستت دارم!

خورشید بتابد یا نتابد، ماه باشد یا نباشد، شب و روز من یکی شده ، فرقی ندارد برایم ، همه چیز برایم رویا شده ، عشق تو برایم آرزو شده ،

به رویا و آرزو کاری ندارم ، حقیقت این است که دوستت دارم!

کاش تو نیز مثل من بودی ! مثل من عاشق ، بی قرار ، چشم انتظار ، در انتظار بهار

کاش تو نیز حال مرا داشتی، هوای مرا داشتی…

بی خیال میخواهی هوایم را داشته باش یا نداشته باش ، میخواهی به انتظار من باش یا نباش ، من دوستت دارم

نمیترسم از رفتنت ، نمی بازم از شکستنت، نمیخندم و نمیگریم ، از این هیاهو و التهاب تنها یک احساس است که می ماند ، دوستت دارم!

دوست داشتن تو دو روز باشد یا یک عمر مهم نیست ، مهم این است که من در این دنیا و آن دنیا دوستت دارم

میخواهی باور کن یا نکن ، حس کن ، یا از آن بگذر ، اما قبل از گذشتنت لحظه ای صبر کن ،دوستت دارم … حالا هر جا که میخواهی برو…


+ نوشته شده در جمعه 28 تير 1392برچسب:,ساعت 14:55 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 14:55" > دوست دارم


تنها تفاوت زن با دوس دختر ( <-PostCategory-> )

تفاوت زن با دوست دختر!!! 

زن مثل تلویزیونه 

دوست دختر مثل موبایل 

تو خونه تلویزیون تماشا میکنی 

وقتی میری بیرون موبایلتو میبری 

وقتی پول نداشته باشی تلویزیون خونه ات رو میفروشی 

وقتی پول بدست میاری گوشی موبایل رو عوض میکنی

بعضی وقتها از تلویزیون لذت میبری 

اما بیشتر اوقات با موبایل بازی میکنی

تلویزیون برای تمام عمرت مجانیه 

اما اگه قبض موبایل رو پرداخت نکنی ارائه خدمات متوقف میشه 

تلویزیون بزرگ و گنده است و معمولا کهنه 

اما موبایل خوشگل و باریک و خوشدسته و همیشه میشه همه جا با خودت ببریش

معمولا هزینه استفاده از تلویزیون منطقی و قابل قبوله 

اما هزینه استفاده از موبایل زیاده و همیشه هم بدهکاری 

تلویزیون کنترل از راه دور داره 

اما موبایل نداره 

و مهمترین نکته اینکه موبایل وسیله ارتباطی دوطرفه است (صحبت کردن و گوش دادن )

اما فقط باید به تلویزیون گوش بدی !چه بخواهی چه نخواهی

و آخرین نکته اینکه تلویزیون ویروس نداره اما موبایل 


+ نوشته شده در جمعه 28 تير 1392برچسب:,ساعت 14:51 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 14:51" > تنها تفاوت زن با دوس دختر


زخمهای عشق ( <-PostCategory-> )


چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند..


+ نوشته شده در جمعه 28 تير 1392برچسب:,ساعت 14:41 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 14:41" > زخمهای عشق


دعا میکنم ( <-PostCategory-> )

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

 


+ نوشته شده در جمعه 28 تير 1392برچسب:,ساعت 14:33 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 14:33" > دعا میکنم


تمام لحضه هایم درد دارد ( <-PostCategory-> )

عزیزم
می دانی؟
خواستنت
نه…!!!
خواستنت با تمام وجود
ان هم وقتی دوری
که سایه ات هم از این حوالی نمیگذرد
چه دردی دارد؟



ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنج شنبه 27 تير 1392برچسب:,ساعت 13:52 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 13:52" > تمام لحضه هایم درد دارد


قرار ( <-PostCategory-> )

بيا قرار بگذاريم که . . .


هيچ وقت با هم قراري نداشته باشيم !


بگذار هميشه اتفاق بيافتد !



اين طور بهتر است من هر لحظه منتظر اتفاقم !


منتظر ِ يک اتفاق که ” تــــو ” را به ” مـن ” برساند.


+ نوشته شده در پنج شنبه 27 تير 1392برچسب:,ساعت 13:47 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 13:47" > قرار


خیال ( <-PostCategory-> )

چه خوش خیال بودم ...

 

که همیشه فکرمی کردم در قلب تو محکومم ...

 

به حبس ابد!!!

 

به یکباره جا خوردم ...

 

وقتی زندان بان به یکباره بر سرم فریاد زد...

 

...هی ... 

تو...

 

آزادی !...

 

و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...!!!


+ نوشته شده در پنج شنبه 27 تير 1392برچسب:,ساعت 13:45 توسط سعید |

مطالب پيشين
, ساعت 13:45" > خیال


صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 ... 11 صفحه بعد